خیلی وقته یادم رفته چه مُدلی بودم .. و خیلی وقته اینی که هستم رو نمیشناسم .. وقتی حرف از من میشه فقط دو کلمه میاد .. غرغرو و بی اعصاب .. وقتی خودمم به خودم فکر میکنم این میاد تو ذهنم اونم از دهن دیگران شنیدم .. بعدش صفحه سفید میشه
یه صدایی شبیه صدای صاف شدن خط نوار قلب میاد تو مغزم .. همون صداهای رو اعصاب تو فیلما که وقتی یکی از شخصیتا تو بیمارستان میمیره میشنوی .. لعنتی حتی اگه از اون شخصیت بدت هم بیاد باز هم ته دلت خالی میشه .. حالا چه برسه به خودت ..
بعضی وقتها خودمو درک نمیکنم .. برای چی دارم اینکارا رو میکنم .. یا چرا راهمو کج کردم .. یا چیزایی که دوست داشتم باشم .. چرا ترکشون کردم یا چیزایی که داشتم چرا رفتن .. اینکه خیلی راحت از خیلی چیزا میگذرم .. یا خیلی راحت از خودم میگذرم ..حال بِهَم زَن نیست ؟!
از طرفی هم کارام با عقل جور در میاد ولی با قلب نه ..
خیلی وقت بود حواسم به قلبم نبود و حالا که یادم اومده اصلا نمیتونم تو هیچکدوم از کارام جاش بدم .. اصلا با من جور نیست .. این حالمو هر روز بیشتر بد میکنه ...
هر روز بیشتر بدم میاد که به خودم میگم من از پسش برمیام و اما هر روز یه تیکه از وجودم جلو چشمم میوفته زمین و میشکنه .. شبیه یه شیشه تَرَک برداشته ... اینو فقط من میبینم ..
و خبری ندارم از اینکه من چی هستم :)
تو وقتی به من فکر میکنی چی تو ذهنت میاد ؟
وقتی به خودت فکر میکنی چی ؟
برچسب:
نویسنده: پارسا کمالی