بعد فهمیدم که انسان همیشه یه روی روشن و یه روی تاریک داره .. هر چقدر هم که بخواد دور بشه و فرار کنه . این موضوع همیشگیه کاری از دست من برنمیاد ..
تموم روزا رو دنبال یه راه فرار بودم .. نه مسیر زندگی که عاشقش باشم .. یه راهی که بتونم فرار کنم و.. خیلی کارهایی که عُقده شده سر گلوم .. خیلی چیزهای هست دلم میخواد تجربه کنم ..
وایت اونور اتاق داره بهم نگاه میکنه و وقتی نگاهش میکنم یه لبخند ملیح میزنه .. لعنتی هنوزم میخواد بهم بفهمونه که امیدی هست .. بازم امید درونم سر و صدا میکنه .. من همیشه یه امیدی دارم که بالاخره عقده ها تموم بشه .. روزها روز من بشه .. زندگی از راه برسه .. چون من اینطوریم که اگه در رو به روم ببندن از پنجره میرم ..
من به خودم زندگی رو قول دادم :)
برچسب:
نویسنده: پارسا کمالی